بچگیهامو به دستت دادم
خاطرات رفته زیبامو…
پرت میشم وسط گذشته های دور. وسط روزهایی که ازش تصویر مبهمی به یاد دارم. از مسیر موشک و مردمی که از وسط #چیتگر، بین چادرهایی که جون پناهشون شده بود، دنبال میکردن با هزار امید و واهمه توامان، تا ببینن قراره کجا فرود بیاد و محله کدومشونو نابود کنه… صدای آژیر بود و ترس و جنگ و کشتار…
ترانه ادامه میده
فکر رفتن تنمو میلرزوند
من همیشه از همین ترسیدم…
تصویر عوض میشه. .جنگ تموم شده. تو خونه خودمون زندگی میکنیم. خونه ای که نه آیفون داره، نه کولر و نه آسانسور! یه راه پله فلزی قرمز که مارو به حیلط میرسونه. یه کولر آبی کوچیک که باید مدام مقدار آبش رو چک کنیم مبادا تموم بشه، و آفتابه آفتابه آب توش بریزیم تا خنک نگهمون داره. یاد بازیهایی کودکانه توی محله ای که همه اهالیش همدیگرو میشناختن. بزرگترها دور هم جمع میشن و گوشه چشمی هم به بازی بچه هاشون کنار هم دارن.
آهنگ بعدی میخونه
اون روزا یادم هست
زندگی با ما بود…
اون راه پله فلزی، میشد قلعه ما برای آب بازی. با تفنگ آب پاش، با سرنگ بی سوزن. با هر چیزی که دستمون میرسید. میشه محل نگهداری لواشکهای خونگی که چقدر لذیذ بود وقتی هنوز نرسیده بودن و بهشون ناخنک میزدی…
عشق میدادیم و میگرفتیم از هم
قهرها کوتاه و دوستیها محکم…
ما چی داشتیم؟ یه خونه اجاره ای. یه پیکان کرم رنگ. صبحها رادیو. عصرها برنامه کودک. شبها سریالهای معدودی که همه خونواده رو دور هم جمع میکرد. شبهایی که برق نبود سوار پیکان کرم رنگمون، میرفتیم چیتگر یا شهرزیبا که یه میدون بود، که چمن وسطش تفرجگاه خونواده های زیادی بود و بازار بستنی فروشی کنار میدون همیشه داغ. رادیوی بابا که با برق باطری ماشین، بی بی سی فارسی پخش میکرد و ما که تو چمن میچرخیدیم و بازی میکردیم و میخندیدیم و مادری که بساط شام همیشگی رو آماده میکرد، اما روی گاز پیک نیک. یا اگه خونه میموندیم سایه بازی میکردیم تو نور چراغ گردسوز یا روشنایی گازسوزی که اون هم روی همون گاز پیک نیک سوار میشد.
بعدها یه میز پینگ پینگ هم به زیرزمینی که حالا مستاجرش رفته بود و ما اجاره ش کرده بودیم اضافه شد. میزی که هیچوقت قدم بهش نرسید تا باهاش بتونم بازی رو درست یاد بگیرم.
دوچرخه ای که به اسم برادرم خریده شده بود اما سه تایی استفاده میکردیم. برادرم روی زین دوچرخه سوار میشد. خواهرم روی قسمتی که عقب دوچرخه بود و تو حالت عادی فرهاد خریدهارو روش میذاشت. من هم که قدم به هیچکدوم نمیرسید یک پام روی رکاب دوچرخه بود و زینش تکیه گاه دستم میشد و هنوز هم نمیفهمم چطور یه وری تعادلش رو حفظ میکردم! گاهی هم سه تایی سوار میشدیم و البته فرهاد بود که باید قوای محرکه رو تامین میکرد!
ویدئوی بتامکسی که ما داشتیم و هر وقت فیلم میذاشتیم، به همسایه روبرویی هم خبر میدادیم تا نگاه کنن. از طریق سیمی که عرض کوچه رو طی کرده بود تا تصویر رو از خونه ما به خونه اونها برسونه…
8 سالم بود که از اون محل رفتیم. محل بعدی همسایه هارو نمیشناختیم. اهالی محل ارتباط خاصی با هم نداشتن. فقط همسابه های آپارتمون خودمون رو تا حدودی میشناختیم. اما اینجا آیفون داشت! لازم نبود کسی با سنگ به شیشه بزنه تا با تمام وجود بدویم و در رو باز کنیم!
خونه بعدی که رفتیم تلفن هم داشت اما همون ارتباط محدود با همسایه ساختمون خودمون هم حذف شد! ماهواره داشتیم با برنامه های متنوعی که هیچوقت دور هم تماشا نمیکردیم.
باز هم بزرگتر شدم. حالا کامپیوتر هم بود. اینترنتی که خط تلفن رو اشغال میکرد و هر کدوم استفاده های خودمونو میکردیم.
کم کم پای موبایل هم به زندگیهامون باز شد. دیگه حتی تلفنمون هم مشترک نبود.
داشتم فکر میکردم چی شد که همه ما شروع کردیم به حسرت خوردن برای تمام اون روزها. داشتم به تمام تلخیها و شیرینیهای اون روزگار فکر میکردم. روزگاری که هر لحظه ممکن بود یکی زنگ خونه رو بزنه و بیاد مهمونی. شام یا شب نشینی. چه لذتی داشت پفکهایی که مادربزرگ همیشه تو کیفش برامون داشت. یا موتور گازی دایی که چقدر دوست داشتیم سوارمون کنه و یه دور هرچند کوچیک باهاش بزنیم.
مثل خیلی وقتهای دیگه، بیشتر زندگیم از جلوی چشمم رد شد تا رسیدم به همین حالای خودم. اون روزهارو دوست داشتم؟ با تمام تلخیها و سختیهاش؟ صد در صد! حاضرم به اون روزها برگردم؟ ابدا!
کسی رو سراغ دارم که از داشتن مهمون ناخونده خوشحال بشه؟ فقط مادربزرگ!
نفهمیدیم چه رازی بود که هر چی امکاناتمون بیشتر شد، از هم دور شدیم. و این رو هم نمیفهمم که چطور حسرت روزگاری رو میخوریم که حاضر نیستیم بهش برگردیم.
اکثرمون خاطره ای از نشستن پشت وانت و دور هم جایی رفتن داریم. ولی حاضریم دوباره پشت وانت بشینیم و مهمونی بریم؟ ریسک کثیف شدن لباسهامون رو قبول میکنیم چون دور هم خوش میگذره؟
یه بار برای همیشه باید اعتراف کنم که روزگار عوض نشده. من با داشتن امکانات بیشتر، سطح توقعم بالا رفته. این منم که حاضر نیستم برنامه مورد علاقه عضو دیگه خونواده رو نگاه کنم. پس بذار هر کسی هر سریالی میخواد ببینه. من هندزفری میزنم و آهنگ مورد علاقه م رو گوش میدم. من غذامو هروقت خواستم میخورم. من هروقت خواستم بازی میکنم و فیلم مورد علاقه م رو دانلود میکنم و تنهایی میبینم. من همینجا، همین لحظه اعتراف میکنم که تمام اون سادگی و دورهمی رو با خودخواهی و کلاس عوض کردم! من بهونه آوردم که وقت ندارم، و فامیلهای دورتر رو حذف کردم. بچه که بودم برام عجیب بود چقدر فامیل داریم و چقدر همه خواهر برادر بودن! چقدر کنار همه اونهایی که فامیلهای خیلی دور بودن خوش گذشت. ولی من وقت ندارم! من یه قیچی میذارم وسط این فامیل و غیر از فامیلهای درجه یک با همه قطع رابطه میکنم. من باید تو هزینه هام صرفه جویی کنم، پس حتی برای عروسیم دعوتشون نمیکنم. من اگه کسی ناخونده زنگ خونه م رو بزنه جواب نمیدم! چون حوصله ندارم! باید از قبل هماهنگ میکرد و میومد! آخه من خیلی آدم مهمی هستم و شبانه روز سرم شلوغه، یا اگه هم شلوغ نباشه آمادگی مهمون رو ندارم! مهمون من هم اون آدم ساده قدیم نیست. اگه ازش خوب پذیرایی نکنم میره همه جا میشینه و چیزهای عجیبی پشت سرم میگه!
هیچ چیز روزگار عوض نشده، حتی نسل آدمها! من همون دهه شصتی عاشق نوستالژی هستم، همونی که ادعا میکنه دلش برای اون روزها تنگ شده. ولی جز برنامه های تلویزیونی که میتونه ژست دلتنگیم رو تحریک کنه، هر چیزی مربوط به اون زمان رو به دورترین جای دنیا پرت میکنم!
آهنگ تموم شده اما هنوز تو گوشم زنگ میزنه

روزهای خوبو بی صدا سوزوندیم
بین اون بازیها کاش جا میموندیم…

پ.ن: «من» تو بند آخر اشاره به شخص خودم نداره. من احساس مهم بودن ندارم. چیهایی که گفتم، برداشت من از واکنشهای آدمهای مختلف به قرار گرفتن تو جو و حال و هوای اون روزگار بود. برداشت شخصی من که میتونه غلط هم باشه.

Advertisements

خیال و خاطره

منتشرشده: 16 نوامبر 2016 در دست نوشته هایم
برچسب‌ها:, , ,

در کافه و تنها. صندلی مقابلم خالیست اما در خیالم هستی…

صورتت را نگاه میکنم. محو نگاه خیره چشمانت میشوم. نیستی اما میبینمت. مثل تمام اوقات تنهایی. تنها و غرق خیال. خیال کافه گردیها. غرق صورتت میشوم در فضای خالی روبرو…

آتشی به سیگار میزنم. به آتش درونم فکر میکنم. به تبی که داغتر از هر شعله و هر سیگاریست. کام عمیقی میگیرم از سیگار و دودش را به اعماق وجودم میفرستم. همیشه عمیق نفس میکشم در حضورت. هوای بودنت را باید به درون فرستاد. میخواهم نفس بکشم هوایت را. دود را بیرون میکنم از عمق ریه هام. فضای خالی روبرو مه آلود میشود همچون افکارم. میان مه و دود هنوز هستی…

دستان خیالی ات را در دست میگیرم و عمیقتر غرق میشوم. غرق نگاهی خیالی، غرق دستانی خیالی. دود پشت دود به درون میرود و بیرون می آید و سیاه میشود ریه هام و سبک میشود افکارم. به دستانت میان دستهام خیره میشوم. داغ میشود دستانم. گرمای دستهات همیشه آرام و مطبوع است. دستهات را میفشارم و دستهام را میفشاری… خیالت را در آغوش میگیرم. دستانت اینبار گرم که نه، داغ شده. احساس سوزش میکنم، اما نه درخیال، واقعی! زیادی واقعی! به خودم می آیم. مه و دود تمام شده و سیگار به ته رسیده و دستانم را میسوزاند!

بی خیال سوزش دست، قهوه یخ کرده را سر میکشم و دوباره فرو میروم در افکارم…

تا بوده همین بوده. کنارت که هستم دنیا محو میشود. غرق میشوم، غافل میشوم، سر به هوا میشوم… حتی خیال بودنت مرا از خودم دور میکند هنوز…

به اولین نگاه و معجزه عشق فکر میکنم. به خاطره روزی که برای اولین بار جهانم محو شد، من محو شدم و همه جا مه بود و نور، و فقط صورت تو بود که زیبا و درخشان، به یاد ماندنی و جاودان، در ذهنم ثبت شد. مگر میشود آن رویا از سرم خارج شود؟ رویایی که واقعی بود و واقعی ماند… رویایی که هرچند هیچکس ندانست و درک نکرد، هنوز هم مقدسترین روز زندگی من است…

به اولین دیدار می اندیشم و فشاری که روی قلبم بود و استرس شنیدن جوابت، همان روزی که دنیا چقدر چراغانی بود و مردم چه شاد! که میترسیدم میان آن همه شادی اطراف من عزادار عشقم شوم و آب شوم و از دیدن شادی دنیا، قلبم از غم بایستد. همان روزی که چقدر رنگ پاشیدی به جهانم و چقدر رویایی بود شادی مردم. یک شهر جشن گرفت عاشق بودنمان را و حتی اگر تمام دنیا فراموش کند، هنوز خاصترین روز من همان غروب زیبای شهریور است…

به اولین لمس دستانت که می اندیشم… اولین باری که دستانت را گرفتم و چقدر سرمای دستانت گرم بود! گرمایی که تا ساعتها و حتی روزها روی دستانم باقی بود… به روزی که هنوز عجیب ترین روز زندگیم است…

از آغوشت چه بگویم که کلام کم می آورد در وصفش. از آن آغوش عمیق و پاک در آن کوچه خلوت! که چه غروب غم انگیزی بود و چه محبت خالصی با خود داشت و چه ترسهایی از دیدارهای کمتر و چقدر حسهای خوب و بد و چقدر غرق شدن… غروبی که برایم مفهوم غروب بود… زیبا، دلنشین، غم انگیز، اغواگر، و صد البته رویایی… 

اولین هم آغوشی… چهارشنبه بود و تنم غرق تنت شد. گرمترین روز تاریخ! چقدر گرم شدم آن روز و چقدر سوختم و چقدر تو بودی و تو بودی و تو بودی و تو… که چقدر محیط شدی بر دنیام و هیچ چیز نبود جز تو… که چقدر دیوانه میشدم که باید از آن آغوش و آن رویا جدا شوم…. چهارشنبه ای که برای همیشه تاریخ مهر گرمترین روز زندگی ام باقی خواهد ماند…

به استرس شروع زندگی مشترک فکر میکنم! خدایا این منم؟ نمیترسم از پذیرش این بار سنگین مسئولیت؟ چقدر عاشقم کردی که در ۲۴ سالگی، بی ذره ای ترس از نبود پشتوانه به شروع زندگی فکر میکنم؟ چه حس غریبی بود دیدن نامت در شناسنامه ام! ۲۴ ساله بودم که همه دنیا فهمیدند ما برای هم هستیم و خواهیم بود…

به پیدا کردن خانه ای برای زندگی مشترکمان، به خریدهای وسایل زندگی فکر میکنم. چقدر باور نمیکردیم همه اینها برای خودمان است. وسایل خانه ما، خانه ما، زندگی ما! چقدر باور نمیکردیم از تمام سختیها گذشتیم تا به هم برسیم و چقدر تاهل برایمان واژه غریبی بود! چقدر جذاب بود و باورنکردنی واژه متاهل…

چقدر با دنیا جنگیدیم تا با عشق زیبایمان رهایمان کند، که با هم باشیم و لذت ببریم از لحظه هایمان…

چقدر جنگ مانده برای ادامه… چقدر بزرگ شدیم! کمتر از دوماه مانده تا ۳۱ سالگی! چقدر خاطرات قبل از با تو بودنم محو شده! چقدر کنارت آرامش هست و چقدر دنیا دلش نمیخواهد آرامشمان را…

تو هنوز هم غرقم میکنی و هنوز هم دنیا را محو میکنی و مرا محو میکنی و تمام میشوم و تو میشوم! تو هنوز دنیای منی و جز تو هر چه هست هیچ نیست… هنوز هم قصد نوشتن که میکنم قلمم جز تو بر چیزی حرکت نمیکند و هنوز هم حتی در خیال، هیچکس جز تو را نمیتوانم مقابلم ببینم… تو هستی در اوقات بودن، و هستی حتی زمانیکه نیستی…  حتی اگر تمام دنیا فراموش کند، حتی اگر تو هم فراموش کنی، تو تمام دنیای من و تمام خیال من و تمام لحظات من و تمام لذت من و تمام عشق من و تمام زندگی منی و هنوز با هر نفس، هوای توست که به درونم میرود و سرشارترم میکند و حتی اگر ندانی و حتی اگر باور هم نکنی، هوایت را که بگیری، نفسم را گرفته ای و نیستم اگر هوایت در سرم نباشد…

تنهایی

منتشرشده: 8 ژوئیه 2015 در Uncategorized
برچسب‌ها:

اونقدر بزرگه تنهایی این مرد
که حتی تو دریا نمیشه غرقش کرد…
من عاشقت هستم اینو نمیفهمی
یه چیزو میدونم که خیلی بی رحمی…

منتشرشده: 16 ژوئن 2015 در Uncategorized
برچسب‌ها:

بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست
آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست
آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست
بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست
باز می پرسمت از مسئله دوری و عشق
و سکوت تو جواب همه مسئله هاست

پ.ن: شعر از فاضل نظری

پ.ن2: چقدر این شعر حال این روزهامو خوب توصیف میکنه. چقدر این روزها دلم نوشتن میخواد و چقدر ناتوان شدم برای نوشتن…

بعد نوشت: باید اعتراف کنم بعد از مدتها اولین بار بود که اومدم وردپرس ولی همه پستهای همه دوستام رو نخوندم! همینجا ابراز شرمندگی میکنم!

منتشرشده: 28 ژانویه 2015 در Uncategorized

گلدونه های اطلسی
حس غریب بی کسی
تو چادر سیاه شب
پر میشم از دلواپسی

دلم،
دلم گرفته از خودم،
خودم اسیر غم شدم
شدم غریب قصه ی خودم…

هیچکس

منتشرشده: 13 ژانویه 2015 در Uncategorized
برچسب‌ها:,

با تو هیچکس جز من، بی سپر نمیجنگه
با تو هیچکس از این بیشتر نمیجنگه
با جنون در افتادن باز کار دستم داد
آه فاتح قلبم، عشق تو شکستم داد

پ.ن: ترانه چشمه طوسی، محسن چاوشی

کاش

منتشرشده: 10 ژانویه 2015 در Uncategorized

کاش به شهر خوب تو مرا همیشه راه بود
راه به تو رسیدنم ، همین پل نگاه بود

مرا ببر به خواب خود که خسته‌ام از همه کس
که خواب و بیداری من هر دو شکنجه بود و بس…