خیال و خاطره

منتشرشده: 16 نوامبر 2016 در دست نوشته هایم
برچسب‌ها:, , ,

در کافه و تنها. صندلی مقابلم خالیست اما در خیالم هستی…

صورتت را نگاه میکنم. محو نگاه خیره چشمانت میشوم. نیستی اما میبینمت. مثل تمام اوقات تنهایی. تنها و غرق خیال. خیال کافه گردیها. غرق صورتت میشوم در فضای خالی روبرو…

آتشی به سیگار میزنم. به آتش درونم فکر میکنم. به تبی که داغتر از هر شعله و هر سیگاریست. کام عمیقی میگیرم از سیگار و دودش را به اعماق وجودم میفرستم. همیشه عمیق نفس میکشم در حضورت. هوای بودنت را باید به درون فرستاد. میخواهم نفس بکشم هوایت را. دود را بیرون میکنم از عمق ریه هام. فضای خالی روبرو مه آلود میشود همچون افکارم. میان مه و دود هنوز هستی…

دستان خیالی ات را در دست میگیرم و عمیقتر غرق میشوم. غرق نگاهی خیالی، غرق دستانی خیالی. دود پشت دود به درون میرود و بیرون می آید و سیاه میشود ریه هام و سبک میشود افکارم. به دستانت میان دستهام خیره میشوم. داغ میشود دستانم. گرمای دستهات همیشه آرام و مطبوع است. دستهات را میفشارم و دستهام را میفشاری… خیالت را در آغوش میگیرم. دستانت اینبار گرم که نه، داغ شده. احساس سوزش میکنم، اما نه درخیال، واقعی! زیادی واقعی! به خودم می آیم. مه و دود تمام شده و سیگار به ته رسیده و دستانم را میسوزاند!

بی خیال سوزش دست، قهوه یخ کرده را سر میکشم و دوباره فرو میروم در افکارم…

تا بوده همین بوده. کنارت که هستم دنیا محو میشود. غرق میشوم، غافل میشوم، سر به هوا میشوم… حتی خیال بودنت مرا از خودم دور میکند هنوز…

به اولین نگاه و معجزه عشق فکر میکنم. به خاطره روزی که برای اولین بار جهانم محو شد، من محو شدم و همه جا مه بود و نور، و فقط صورت تو بود که زیبا و درخشان، به یاد ماندنی و جاودان، در ذهنم ثبت شد. مگر میشود آن رویا از سرم خارج شود؟ رویایی که واقعی بود و واقعی ماند… رویایی که هرچند هیچکس ندانست و درک نکرد، هنوز هم مقدسترین روز زندگی من است…

به اولین دیدار می اندیشم و فشاری که روی قلبم بود و استرس شنیدن جوابت، همان روزی که دنیا چقدر چراغانی بود و مردم چه شاد! که میترسیدم میان آن همه شادی اطراف من عزادار عشقم شوم و آب شوم و از دیدن شادی دنیا، قلبم از غم بایستد. همان روزی که چقدر رنگ پاشیدی به جهانم و چقدر رویایی بود شادی مردم. یک شهر جشن گرفت عاشق بودنمان را و حتی اگر تمام دنیا فراموش کند، هنوز خاصترین روز من همان غروب زیبای شهریور است…

به اولین لمس دستانت که می اندیشم… اولین باری که دستانت را گرفتم و چقدر سرمای دستانت گرم بود! گرمایی که تا ساعتها و حتی روزها روی دستانم باقی بود… به روزی که هنوز عجیب ترین روز زندگیم است…

از آغوشت چه بگویم که کلام کم می آورد در وصفش. از آن آغوش عمیق و پاک در آن کوچه خلوت! که چه غروب غم انگیزی بود و چه محبت خالصی با خود داشت و چه ترسهایی از دیدارهای کمتر و چقدر حسهای خوب و بد و چقدر غرق شدن… غروبی که برایم مفهوم غروب بود… زیبا، دلنشین، غم انگیز، اغواگر، و صد البته رویایی… 

اولین هم آغوشی… چهارشنبه بود و تنم غرق تنت شد. گرمترین روز تاریخ! چقدر گرم شدم آن روز و چقدر سوختم و چقدر تو بودی و تو بودی و تو بودی و تو… که چقدر محیط شدی بر دنیام و هیچ چیز نبود جز تو… که چقدر دیوانه میشدم که باید از آن آغوش و آن رویا جدا شوم…. چهارشنبه ای که برای همیشه تاریخ مهر گرمترین روز زندگی ام باقی خواهد ماند…

به استرس شروع زندگی مشترک فکر میکنم! خدایا این منم؟ نمیترسم از پذیرش این بار سنگین مسئولیت؟ چقدر عاشقم کردی که در ۲۴ سالگی، بی ذره ای ترس از نبود پشتوانه به شروع زندگی فکر میکنم؟ چه حس غریبی بود دیدن نامت در شناسنامه ام! ۲۴ ساله بودم که همه دنیا فهمیدند ما برای هم هستیم و خواهیم بود…

به پیدا کردن خانه ای برای زندگی مشترکمان، به خریدهای وسایل زندگی فکر میکنم. چقدر باور نمیکردیم همه اینها برای خودمان است. وسایل خانه ما، خانه ما، زندگی ما! چقدر باور نمیکردیم از تمام سختیها گذشتیم تا به هم برسیم و چقدر تاهل برایمان واژه غریبی بود! چقدر جذاب بود و باورنکردنی واژه متاهل…

چقدر با دنیا جنگیدیم تا با عشق زیبایمان رهایمان کند، که با هم باشیم و لذت ببریم از لحظه هایمان…

چقدر جنگ مانده برای ادامه… چقدر بزرگ شدیم! کمتر از دوماه مانده تا ۳۱ سالگی! چقدر خاطرات قبل از با تو بودنم محو شده! چقدر کنارت آرامش هست و چقدر دنیا دلش نمیخواهد آرامشمان را…

تو هنوز هم غرقم میکنی و هنوز هم دنیا را محو میکنی و مرا محو میکنی و تمام میشوم و تو میشوم! تو هنوز دنیای منی و جز تو هر چه هست هیچ نیست… هنوز هم قصد نوشتن که میکنم قلمم جز تو بر چیزی حرکت نمیکند و هنوز هم حتی در خیال، هیچکس جز تو را نمیتوانم مقابلم ببینم… تو هستی در اوقات بودن، و هستی حتی زمانیکه نیستی…  حتی اگر تمام دنیا فراموش کند، حتی اگر تو هم فراموش کنی، تو تمام دنیای من و تمام خیال من و تمام لحظات من و تمام لذت من و تمام عشق من و تمام زندگی منی و هنوز با هر نفس، هوای توست که به درونم میرود و سرشارترم میکند و حتی اگر ندانی و حتی اگر باور هم نکنی، هوایت را که بگیری، نفسم را گرفته ای و نیستم اگر هوایت در سرم نباشد…

تنهایی

منتشرشده: 8 ژوئیه 2015 در Uncategorized
برچسب‌ها:

اونقدر بزرگه تنهایی این مرد
که حتی تو دریا نمیشه غرقش کرد…
من عاشقت هستم اینو نمیفهمی
یه چیزو میدونم که خیلی بی رحمی…

منتشرشده: 16 ژوئن 2015 در Uncategorized
برچسب‌ها:

بی قرار توام و در دل تنگم گله هاست
آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست
آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست
بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست
باز می پرسمت از مسئله دوری و عشق
و سکوت تو جواب همه مسئله هاست

پ.ن: شعر از فاضل نظری

پ.ن2: چقدر این شعر حال این روزهامو خوب توصیف میکنه. چقدر این روزها دلم نوشتن میخواد و چقدر ناتوان شدم برای نوشتن…

بعد نوشت: باید اعتراف کنم بعد از مدتها اولین بار بود که اومدم وردپرس ولی همه پستهای همه دوستام رو نخوندم! همینجا ابراز شرمندگی میکنم!

منتشرشده: 28 ژانویه 2015 در Uncategorized

گلدونه های اطلسی
حس غریب بی کسی
تو چادر سیاه شب
پر میشم از دلواپسی

دلم،
دلم گرفته از خودم،
خودم اسیر غم شدم
شدم غریب قصه ی خودم…

هیچکس

منتشرشده: 13 ژانویه 2015 در Uncategorized
برچسب‌ها:,

با تو هیچکس جز من، بی سپر نمیجنگه
با تو هیچکس از این بیشتر نمیجنگه
با جنون در افتادن باز کار دستم داد
آه فاتح قلبم، عشق تو شکستم داد

پ.ن: ترانه چشمه طوسی، محسن چاوشی

کاش

منتشرشده: 10 ژانویه 2015 در Uncategorized

کاش به شهر خوب تو مرا همیشه راه بود
راه به تو رسیدنم ، همین پل نگاه بود

مرا ببر به خواب خود که خسته‌ام از همه کس
که خواب و بیداری من هر دو شکنجه بود و بس…

دلتنگم

منتشرشده: 8 ژانویه 2015 در دست نوشته هایم

خزانم رسیده و زرد شدم. زمستانم شد و سرد شدم.

مثل برگ زرد و خسته خزان، که مهر برایش پایان است، سقوط است، خرد میشوم زیر عبور رهگذران…

مثل برف دی ماه که در گوشه ای مانده و فراموش شده، پا نخورده، آدم برفی نشده، گلوله برفی نشده که شاد کند عابری را. مثل برف فراموش شده دی یخ میزنم…

مثل زغالی که تمام زمستان آرزویش گرمابخشی بود، با رفتن زمستان تنها روسیاهی برایم میماند…

مثل شکوفه های نوروزی، که تگرگی بر سرشان آوار شده، پژمرده ام…

مثل میوه بهاری که روی شاخه درخت فراموش شده، زیر تابش آفتاب تیر ماه سوخته و لهیده ام…

و دوباره پاییز و مهر و مرگ و زردی…

روزهایم تیره و شبهایم تار شده…

حال خوشی ندارم این روزها…

پ.ن: لعنت به این افسردگی تولد. چسبیده و ول نمیکند. زمستان امسالم سرد است و غمگین، و غمش رهایم نمیکند. کاش زودتر بهار برسد. امسال اولین سالی است که ذوق برف ندارم، عاشق زمستان نیستم. امسال عاشق عبورم. عاشق تغییر. منتظر بهار. تا بیاید، تا شاید غبار خسته این سال سخت را بزدایم و دلم را خانه تکانی کنم، شاید گلهای بهاری و سال نو آرامم کنند…

پ.ن2:

دلشوره میگیرم…هر وقت بارونه

با گریه می خوابم…هر جا زمستونه

تا حالِ موهاشو…از باد می پرسم

حس می کنم بادم…دیوونه ی اونه

موهاش دریا بود…دنیامو زیبا کرد

فهمید دیوونم…موهاشو کوتاه کرد

از بس شکستم داد…شکلِ شکستن بود

آغوش اون تنها…سرمایه ی من بود

ترانه «دریا» از «رستاک حلاج»

پ.ن3:

This is my December
These are my snow covered trees
This is me pretending
This is all I need
And I
Just wish that I didn’t feel
…Like there was something I missed

«My December», Linkin Park